بایگانی: دی ۱۳۸۷
سیاهمشق ۳
سوگسرودهای برای خودم
شاید از اوّل هم میدانستی
من تنها مترسکی بودهام
که کلاغها را به مذاکره میخواندم
ð ð ð
این روزها
دیگر دستم به دهانم نمیرسد
آسمان که سهل
است
وقتی باران اسیدی میبارد
بر تن زخمی شهر
نه نردبانی دارم
و نه بالی
و مرغ همسایه هم تا بوده غاز بوده
ð ð ð
من
شاید با اتوبوسهای کندوان خو گرفته باشم
با کوههایی که کمکم دارند روسها را...
سیاهمشق ۲
برقص شعر جنون را به لهجۀ بدنت
به گوش باد بپیچان طنین عطر تنت
شب دو چشم سیاهت، شب ترانه و شعر
به شور آمده شعرم ز شیوۀ سخنت
جنون؛
گناه من این است:
جانیام، لیلا!
که جان گرفتهام از تو، ـز سرخی دهنتـ
بکارت دل شوریده تا زمانی بود
که دست دل نتپید از تکان پیرهنت
بچرخ! روسریت را به بادها بسپار
جنون ببار به هنگامۀ خدا شدنت
جنون ببار دوباره، برقص شعر جنو...